۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۰, سه‌شنبه

دعای خالص !!!


لوییز زنی بود با لباس‌های کهنه و مندرس و نگاهی مغموم . وارد خواروبار فروشی شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواروبار به او بدهد. به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمی‌تواند کار کند و شش بچه‌شان بی‌غذا مانده‌اند.

جان صاحب مغازه با بی‌اعتنایی محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند. زن نیازمند در حالی که اصرار می‌کرد گفت: آقا شما را به خدا به محض این که بتوانم پول‌تان را می‌آورم .
جان گفت: نسیه نمی‌دم.

مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود، گفتگوی آن دو را می‌شنید به مغازه‌دار گفت: ببین خانم چی می‌خواد پولش با من. جان بهش برخورد و گفت: لازم نیست خودم می‌دهم. لیست خریدت کو؟ لوییز گفت: اینجاست .

لیست‌ات را بگذار روی ترازو. به اندازه وزنش هر چه خواستی ببر .

لوییز با خجالت یک لحظه مکث کرد. از کیفش تکه کاغذی در آورد و چیزی رویش نوشت و آن را روی کفه‌ ترازو گذاشت.
همه با تعجب دیدند کفه ترازو پایین رفت .
جان با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه دیگر ترازو کرد. کفه ترازو برابر نشد آنقدر چیز گذاشت تا کفه‌ها برابر شدند.

در این وقت خواروبار فروش با تعجب و دل‌خوری تکه کاغذ را برداشت تا بیبیند روی آن چه نوشته شده است. کاغذ لیست خرید نبود دعای زن بود که نوشته شده بود:

" ای خدای عزیزم تو از نیاز من با خبری خودت آن را برآورده کن ."

مغازه‌دار با بهت جنس‌ها را به لوییز داد و همان جا ساکت و متحیر ماند. لوییز خداحافظی کرد و رفت.

مشتری 1 اسکناس 50 دلاری به مغازه‌دار داد و گفت: تا آخرین پنی‌اش حلالت. فقط اوست که می‌داند وزن دعای خالص و پاک چقدر است ...



" دعا بهترین هدیه رایگانی است که می توان به هر کس داد و پاداش بسیار برد. "







خودتو بشناس !!!!


گرما
طاقت فرساست!

چندین روز است که در سفر هستید . خسته اید و آب کم داریدو به همراه خود 5 حیوان دارید.




یک گاو، یک میمون، یک گوسند، یک اسب و یک شیر.

  • مقدار محدودی آب برایتان باقی مانده که برای سیراب کردن شما و همه حیوانات کافی نیست. اگر آب تمام شود همگی در بیابان خواهید مرد ولی اگر بخواهید جان سالم به در ببرید باید یکی از حیوانات را رها کنید و به همراه چهار حیوان باقی مانده به راهتان ادامه دهید. چه حیوانی را انتخاب میکنید؟

  • چهار حیوان برایتان باقی مانده اما انگار از بیابان آتش می بارد. ذخیره آبتان باز هم کمتر شده و باید یک حیوان دیگر را رها کنید . این بار کدام حیوان را اتخاب میکنید؟

  • سه تا حیوان باقی مانده. گرما همچنان طاقت فرساست و هنوز به واحه ای نرسیده اید. مجبورید یک حیوان دیگر را رها کنید. کدام یکی را انتخاب میکنید؟

    • دو حیوان دیگر باقی مانده است . شما مجبورید برای نجات جان خود و حیوان ، یکی دیگر از حیوانات را رها کنید .... کدامیک ار دو حیوان باقی مانده را رها می کنید ؟


    تبریک!
    بالاخره هر دوتای شما به سلامت از بیابان بلا بیرون آمدید.



    بنا بریک باور ژاپنی بیابان نماد سختی هاست و هر کدام از حیوانات هم یکی از جنبه های زندگی شما.

    • شیر نماد غرور است.
    • میمون نماد محبت.
    • گوسفند نماد رفاقت.
    • اسب نماد احساسات.
    • گاو نماد احتیاجات اصلی .


    اهمیت هر یک از جنبه های زندگی شما به ترتیبی که هر حیوان را رها میکنید آشکار میگردد. حیوانی که در ابتدا رها کرده اید کم اهمیت ترین جنبه نسبت به سایر جنبه ها در زندگی شماست و حیوانی که با خود به مقصد رسانده اید پر اهمیت ترین خصوصیت شما را نشان میدهد.

    ۱۳۸۷ اردیبهشت ۹, دوشنبه

    هی فلانی ..... !!!

    هی فلانی .......
    می دانی : " رسم زندگی چنین است

    می آیند ....
    عادت می دهند ....
    و می روند ...... "

    و تو در خود تنها می مانی ....
    راستی نگفتی !!!!

    رسم تو هم چنین است ؟؟؟؟
    مثل همه ی فلانی ها !!!

    سلام ...
    خیلی وقت ها می شه با تمام وجود به یکی خوبی کنید اما فقط و فقط بدی ببینید ...
    خیلی وقت ها می شه وقتی که یه بودنش نیاز دارید تنهاتون بزاره ..
    خیلی وقت ها می شه کسی که هیچوقت انتظار رفتنش رو ندارین بهتون خیانت می کنه ...
    اما
    می دونی خوبی ما آدم ها اینه که فراموش می کنیم ...
    فراموش می کنیم تمام اون بدی ها رو .... اون عشق رو و اون روزهارو .. فراموشی بهترین درمان برای دلی که میشکنه ...

    پس همه چیزو فراموش کن و به فردایی فکر کن که منتظره تا موفقیت هات رو بهت تبریک بگه ....


    بزرگی میگه :

    دیگران رو ببخش نه به خاطر اینکه لیاقت ببخشش تو را داشته باشند ....
    بلکه انها را ببخش
    که تو مستحق آن هستی که در زندگی آرامش داشته باشی ...










    استاد زندگی ....



    استادي درشروع کلاس درس ، ليواني پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببينند.
    بعد از شاگردان پرسيد: به نظر شما وزن اين ليوان چقدر است ؟
    شاگردان جواب دادند 50 گرم ، استاد گفت : من هم بدون وزن کردن ، نمي دانم دقيقا“ وزنش چقدراست . اما سوال من اين است : اگر من اين ليوان آب را چند دقيقه همين طور نگه دارم ، چه اتفاقي خواهد افتاد ؟
    شاگردان گفتند : هيچ اتفاقي نمي افتد، استاد پرسيد خوب ، اگر يک ساعت همين طور نگه دارم ، چه اتفاقي مي افتد؟
    يکي از شاگردان گفت : دست تان کم کم درد ميگيرد.
    حق با توست . حالا اگر يک روز تمام آن را نگه دارم چه؟
    شاگرد ديگري جسارتا" گفت : دست تان بي حس مي شود عضلات به شدت تحت فشار قرار ميگيرند و فلج مي شوند . و مطمئنا“ کارتان به بيمارستان خواهد کشيد و همه شاگردان خنديدند.
    استاد گفت : خيلي خوب است . ولي آيا در اين مدت وزن ليوان تغييرکرده است؟
    شاگردان جواب دادند : نه
    پس چه چيز باعث درد و فشار روي عضلات مي شود ؟ درعوض من چه بايد بکنم؟
    شاگردان گيج شدند. يکي از آنها گفت : ليوان را زمين بگذاريد.
    استاد گفت : دقيقا" مشکلات زندگي هم مثل همين است اگر آنها را چند دقيقه در ذهن تان نگه داريد اشکالي ندارد. اگر مدت طولاني تري به آنها فکر کنيد، به درد خواهند آمد اگر بيشتر از آن نگه شان داريد، فلج تان مي کنند و ديگر قادر به انجام کاري نخواهيد بود.
    فکرکردن به مشکلات زندگي مهم است. اما مهم تر آن است که درپايان هر روز و پيش از خواب، آنها را زمين بگذاريد به اين ترتيب تحت فشار قرار نمي گيرند هر روز صبح سرحال و قوي بيدار مي شويد و قادر خواهيد بود از عهده هرمسئله و چالشي که برايتان پيش مي آيد، برآييد.
    دوست من ، يادت باشد که ليوان آب را همين امروز زمين بگذاري چون نمی توانی سنگینی بار مشکلات رو تا همیشه به دوش بکشی ...

    ۱۳۸۶ بهمن ۲۷, شنبه

    سنگ قبر



    روی سنگ قبرم بنویسید ....

    بر سنگ قبر من بنويسـيد خسته بود
    اهــل زمين نبود نـمازش شــكســته بود

    بر سنگ قبر من بنويسيد شيشه بود
    تـنها از اين نظر كه سـراپا شـكســته بود

    بر سنگ قبر من بنويســـــــيد پاك بود
    چشمان او كه دائما از اشك شسـته بود

    بر سنگ قبر من بنويســيد اين درخت
    عمري براي هر تبر و تيشه، دســــته بود

    بر سنگ قبر من بنويســــــيد كل عمر
    پشت دري كه باز نمي شد نشسته بود....


    مرا در قبر سیاهی بگذارید تا همه بدانند در سیاهی ترین تاریکی ها جان باخته ام ......

    هر گاه در جای قبر من تردید داشتید قطعه سنگی را از کوه بغلتانید
    هر جا آرام گرفت بدانید آنجا قبر من است
    ......
    دستانم را از تابوت بیرون بگذارید تا همه بدانند به آنچه خواستم نرسیدم .......

    چشمانم را باز بگذارید تا همه بدانند تا آخرین لحظه چشم انتظار مانده ام .......

    موهایم را پریشان بگذارید تا همه بدانند در این دنیا هیچ امید و آرزویی نداشتم .......
    بوته گلی وحشی در تابوتم بگذارید تا به جای معشوقم همراهم باشد ........

    تکه یخی روی قلبم بگذارید تا با تابش آفتاب،آب شود و به جای عزیزم برایم بگرید ....


    ۱۳۸۶ بهمن ۲۵, پنجشنبه

    غیر ممکن ، غیر ممکن است !!!


    اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید می توانید آن را انجام بدهید


    پیرمردی تنها در مزرعه ای زندگی می کرد .
    او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود . تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود .
    پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :
    "پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم .
    من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد.
    من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی .
    دوستدار تو پدر "
    روزها گذشت .. پس از چندی پیرمرد تلگرافی را از پسرش دریافت کرد که در آن نوشته بود :

    "پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام . "
    پیر مرد بهت زده به نامه نگاه کرد و پیش خودش گفت پسرش چرا چنین حرفی را زده است ....

    4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند .
    پسرش پس از چند روز تلگرافی به پدرش زد و در آن نوشته بود :
    " پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این تنها کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم . "


    نتیجه اخلاقی :
    هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید می توانید آن را انجام بدهید .
    مانع ، ذهن است . نه اینکه شما یا یک فرد، کجا هستید .

    ۱۳۸۶ بهمن ۱۰, چهارشنبه

    تست زیگموند فروید


    این یک تست روانشناسی است که توسط زیگموند فروید طراحی شده.

    فرض کنید که در خانه هستید و پنج اتفاق زیر همزمان پیش میاد.

    1- تلفن زنگ میزنه

    2- بچه تان گریه میکنه


    3-یکی داره در خونه رو می زنه و صداتون میکنه

    4- لباس ها را بیرون روی طناب پهن کرده اید و بارون میگیره

    5- شیر آب رو در آشپز خانه باز گذاشتید و آب داره سر ریز میشه

    خب حالا با این وضعیت

    شما به ترتیب کدوم کارها رو انجام میدید؟ یعنی از شماره ی 1 تا 5 رو با چه اولویتی انجام میدید؟

    اولویت های خودتونو تعیین کنید و برای تحلیلش پایین صفحه رو ببینید.

    هر یک از 5 مورد بالا نشون دهنده یکی از جنبه های زندگی شماست.

    1- زنگ تلفن، نشونه شغل و کار شماست.

    2- گریه بچه، نشون دهنده خانواده است.

    3- زنگ در خونه، نشون دهنده دوستان شماست.

    4- لباس ها، نشون دهنده پول هستن.

    5- سر رفتن آب، نشون دهنده میل جنسی هستش.

    ترتیب انتخاب های شما نشون دهنده اولویت های ذهن شما در زندگیه.



    صدای پای آب


    صداي پاي آب


    هر كجا هستم ، باشم،
    آسمان مال من است.

    پنجره، فكر ، هوا ، عشق ، زمين مال من است.
    چه اهميت دارد
    گاه اگر مي رويند
    قارچهاي غربت؟من نمي دانم
    كه چرا مي گويند: اسب حيوان نجيبي است ، كبوتر زيباست.
    و چرا در قفس هيچكسي كركس نيست.
    گل شبدر چه كم از لاله قرمز دارد.
    چشم ها را بايد شست، جور ديگر بايد ديد.
    واژه ها را بايد شست .
    واژه بايد خود باد، واژه بايد خود باران باشد.
    چترها را بايد بست.
    زير باران بايد رفت.
    فكر را، خاطره را، زير باران بايد برد.
    با همه مردم شهر ، زير باران بايد رفت.
    دوست را، زير باران بايد ديد.
    عشق را، زير باران بايد جست.
    زير باران بايد با زن خوابيد.
    زير باران بايد بازي كرد.
    زير باران بايد چيز نوشت، حرف زد، نيلوفر كاشت
    زندگي تر شدن پي در پي ،
    زندگي آب تني كردن در حوضچهاكنون”است.

    رخت ها را بكنيم:
    آب در يك قدمي است.

    روشني را بچشيم.
    شب يك دهكده را وزن كنيم، خواب يك آهو را.
    گرمي لانه لكلك را ادراك كنيم.
    روي قانون چمن پا نگذاريم.
    در موستان گره ذايقه را باز كنيم.
    و دهان را بگشاييم اگر ماه در آمد.
    و نگوييم كه شب چيز بدي است.
    و نگوييم كه شب تاب ندارد خبر از بينش باغ

    ۱۳۸۶ بهمن ۹, سه‌شنبه

    نامه

    پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يک پاکت هم به روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند:


    پدر عزيزم،

    با اندوه و افسوس فراوان برايت مي نويسم. من مجبور بودم با دوست دختر جديدم فرار کنم، چون مي خواستم جلوي يک رويارويي با مادر و تو رو بگيرم. من احساسات واقعي رو با Stacy پيدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما مي دونستم که تو اون رو نخواهي پذيرفت، به خاطر تيزبيني هاش، خالکوبي هاش ، لباسهاي تنگ موتور سواريش و به خاطر اينکه سنش از من خيلي بيشتره. اما فقط احساسات نيست، پدر. اون حامله است. Stacy به من گفت ما مي تونيم شاد و خوشبخت بشيم. اون يک تريلي توي جنگل داره و کُلي هيزم براي تمام زمستون. ما يک رؤياي مشترک داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه. Stacy چشمان من رو به روي حقيقت باز کرد که ماريجوانا واقعاً به کسي صدمه نمي زنه. ما اون رو براي خودمون مي کاريم، و براي تجارت با کمک آدماي ديگه اي که توي مزرعه هستن، براي تمام کوکائينها و اکستازيهايي که مي خوايم. در ضمن، دعا مي کنيم که علم بتونه درماني براي ايدز پيدا کنه، و Stacy بهتر بشه. اون لياقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت کنم. يک روز، مطمئنم که براي ديدارتون بر مي گرديم، اونوقت تو مي توني نوه هاي زيادت رو ببيني.

    با عشق،

    پسرت،
    John

    پاورقي : پدر، هيچ کدوم از جريانات بالا واقعي نيست، من بالا هستم تو خونه
    Tommy. فقط مي خواستم بهت يادآوري کنم که در دنيا چيزهاي بدتري هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روي ميزمه. دوسِت دارم! هروقت براي اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن

    ۱۳۸۶ بهمن ۸, دوشنبه

    با من بگو از این حکایت ...

    این تست یه داستانه که توی این داستان تو فقط یه جاهاییش حق انتخاب داری و مابقیش رو راوی بهت می گه .. فقط قبلش باید خودت رو واقعا توی اون شرایط بزاری ... چون این خیلی مهمه که فکر کنی این اتفاق برات افتاده و حالا تو این شرایط چی کار می کنی و به چی فکر می کنی ...
    خوب .. فرض کن تو توی یه کشتی هستی و این کشتی در حال غرق شدنه ... تو تنها راه نجاتی که به ذهنت می رسه اینه که از کشتی بپری تو آب تا شاید راهی برای نجات از مرگ پیدا بشه ..
    می پری تو آب . شروع می کنی به شنا کردن که از دور یه قایق نجات می بینی ... میری سمت قایق ..

    به نظرت چند نفر تو قایق نجات هستند که به تو کمک کنند ؟

    حالا سوار قایق می شی و شروع می کنی به پارو زدن .. همین جوری که میری از دور یه جزیره رو می بینی .. به سمت جزیره میری .. به جزیره که میرسی تصمیم میگیری یه کم آذوقه با خودت برداری و شروع کنی به جستجو توی جزیره ..

    چند جفت کفش به غیر از کفش های خودت بر می داری ؟

    حالا شروع می کنی به جست و جو توی جزیره .. خیلی خسته شدی .. به یه تپه ی شنی میرسی .. از تپه شنی که بالا میری یه شهری رو از دور می بینی .. می خوای بری سمت شهر که ناگهان متوجه میشی یه استراحتگاه هم سمت راست هست ..

    مستقیم به راهت ادامه می دی و میری سمت شهر یا اول میری استراحت گاه و بعد که رفع خستگی کردی به سمت شهر میری ؟

    حالا وارد شهر شدی .. توی شهر یه قصری توجه تو رو به خودش جلب می کنه .. وارد قصر میشی و از یه راهرو که منتهی میشی به اتاق پادشاه و ملکه منتهی میشه ..عبور میکنی ...

    وقتی به پادشاه و ملکه میرسی رابطه ی اونا رو با هم چه جوری میبینی ؟

    خوب حالا برمی گردی تا یه اتاق پذیرایی بری .. باید از یه راهرو پیچ در پیچ بگذری که توش تاریکه و فقط چراغهایی هستند که مرتب خاموش و روشن میشن ..یه لحظه یه نفر از کنارت رد میشه (اگه که مرد باشی یه شاهزاده ی زیبا و دلربا از کنارت رد می شه اما اگه زن باشی یه شوالیه ی زیبا و رعنا) و تو یه لحظه صورتش رو میبینی ..

    چهره ی اون تو رو یاد یه نفر میندازه ..تو رو یاد کی میندازه؟

    حالا وارد اتاق پذیرایی میشی و یه جام رو روی میز پذیرایی میبینی که توش یه مایعی شاید شراب شایدم یه چیز دیگه هست ..

    به نظرت چقدر از لیوان پره ؟

    و اما جوابش :
    • تعداد آدمایی که تو قایق نجات میبینی تعداد دوستای واقعی هست که تو زندگیت داری
    • تعداد جفت کفشایی که با خودت برمیداری تعداد عشقای واقعی هست که قبل از ازدواج داری
    • این که مستقیم به سمت شهر میری یا اینکه اول به استراحتگاه میری نشونه ی نظم کاریته
    • رابطه ی پادشاه و ملکه نماد دید تو از زندگی آیندت و رابطت با همسرته
    • کسی که تو راهرو بادیدن اون آدم به یادش میوفتی کسیه که هیچوقت تو زندگیت فراموشش نمیکنی
    • مقدار پر بودن لیوان نشون دهنده ی اینه که تو دوستی چقدر از خودت مایه میزاری
    امیدوارم خوشتون اومده باشه

    به نام نامی که عشق را آفرید ......


    سلام!



    این وبلاگ کوچک مال اونایی هست که دلاشون به وسعت آسموناست ... اونایی که می بخشن اما بخشیده نمی شن ... اونایی که گرمای عشقشون زمین رو گرم کرده ....

    امیدوارم با نظرهای زیباتون تو بهتر کردن این ویلاگ منو کمک کنید ...
    یا حق