۱۳۸۶ بهمن ۲۷, شنبه

سنگ قبر



روی سنگ قبرم بنویسید ....

بر سنگ قبر من بنويسـيد خسته بود
اهــل زمين نبود نـمازش شــكســته بود

بر سنگ قبر من بنويسيد شيشه بود
تـنها از اين نظر كه سـراپا شـكســته بود

بر سنگ قبر من بنويســـــــيد پاك بود
چشمان او كه دائما از اشك شسـته بود

بر سنگ قبر من بنويســيد اين درخت
عمري براي هر تبر و تيشه، دســــته بود

بر سنگ قبر من بنويســــــيد كل عمر
پشت دري كه باز نمي شد نشسته بود....


مرا در قبر سیاهی بگذارید تا همه بدانند در سیاهی ترین تاریکی ها جان باخته ام ......

هر گاه در جای قبر من تردید داشتید قطعه سنگی را از کوه بغلتانید
هر جا آرام گرفت بدانید آنجا قبر من است
......
دستانم را از تابوت بیرون بگذارید تا همه بدانند به آنچه خواستم نرسیدم .......

چشمانم را باز بگذارید تا همه بدانند تا آخرین لحظه چشم انتظار مانده ام .......

موهایم را پریشان بگذارید تا همه بدانند در این دنیا هیچ امید و آرزویی نداشتم .......
بوته گلی وحشی در تابوتم بگذارید تا به جای معشوقم همراهم باشد ........

تکه یخی روی قلبم بگذارید تا با تابش آفتاب،آب شود و به جای عزیزم برایم بگرید ....


۱۳۸۶ بهمن ۲۵, پنجشنبه

غیر ممکن ، غیر ممکن است !!!


اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید می توانید آن را انجام بدهید


پیرمردی تنها در مزرعه ای زندگی می کرد .
او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود . تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود .
پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :
"پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم .
من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد.
من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی .
دوستدار تو پدر "
روزها گذشت .. پس از چندی پیرمرد تلگرافی را از پسرش دریافت کرد که در آن نوشته بود :

"پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام . "
پیر مرد بهت زده به نامه نگاه کرد و پیش خودش گفت پسرش چرا چنین حرفی را زده است ....

4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند .
پسرش پس از چند روز تلگرافی به پدرش زد و در آن نوشته بود :
" پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این تنها کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم . "


نتیجه اخلاقی :
هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید می توانید آن را انجام بدهید .
مانع ، ذهن است . نه اینکه شما یا یک فرد، کجا هستید .